آقای رئیسجمهور! ۴۰ روز پرتلاطم گذشت. آمار رسمی را ملاک میگذاریم. سههزارو ۱۱۷ قربانی و چندین هزار مجروح روی دست ما مانده و سخت سنگینی میکند. دست ما و دل ما نه میتواند این بارِ سنگین را تاب بیاورد، نه میتواند آن را زمین بگذارد. مگر آنکه بیهول و هراس بگویید، چنان بگویید که نتوان باور نکرد. همه گفتهاند بیشتر از دو هزار نفر از کشتگان، شهیداناند. پیشتر از آنکه شهیدان خود شهادت بدهند که چه بر آنان گذشت، پرده از راز بردارید و نگذارید این سؤال مانند گرهی کور بر نقشه ایرانزمین همه چیز را در خود فرو ببرد.
کسانی هستند که امید بستهاند که با توپ و تفنگ و موشک و بمب خارجی بر سریر قدرت تکیه بزنند. مباد چنان روز که بیآفتاب خواهد بود.
پس آقای رئیسجمهور! با تاباندن نور حقیقت بر این روزهای خاکستری و شبهای تبآلود، آن امیدهای نامیمون را ناامید کنید و به جایش کمی امید در دلهای زخمخورده ایرانیان بنشانید که امید تنها سرمایه و آخرین تیر ترکش ایشان بود. آقای پزشکیان! شاید شما وعدههای خود را فراموش کرده باشید؛ اما مردم وعدههای شما را فراموش نکردهاند. به بقای ایران و مردمی اندیشه کنید که «این داغ بر دل خونین نهادهاند» و مرهم میخواهند، نه ترحم.
میخواهید حقیقت را بیابید؟ شمهای بگویید از آنچه تاکنون یافتهاید و سپس آنان را برای یافتن حقیقت به کار گمارید که جز به حقیقت سر و دل نسپردهاند.
مردم صاحبان حکومتاند، نامحرمشان ندانید.