روزی که من از تمرکز بر فعالیتهای دانشگاهی به عرصه کنشگری و روشنفکری اجتماعی آمدم برخی از دوستان و همکاران دانشگاهیام اعتراض کردند که «چرا کار آکادمیک که در آن موفق بودهای را رها کردهای و به حوزه روشنفکری رفتهای؟». پاسخم این بود: من علم را برای علم نمیخواهم. اگر علم نتواند دردی از دردهای مردم کشورم را درمان کند به چه دردی میخورد؟ گرچه معتقدم نظام علم جهانی دارد رنج بشری را کاهش میدهد اما ما شدهایم نشخوار کننده علم جهانی و دانشگاهمان به کارخانه تولید «مقالههای بازتولیدی» تبدیل شده است تا مقاماتمان هورا بکشند که ما رتبه چندم تولید علم در جهان را داریم. من نمیخواهم در این تقلب مشارکت کنم.
حالا احساس میکنم کار روشنفکری نیز به پایان راه خود رسیده است. از یک سو حکومت خودش را به نشنیدن زده است و فراتر از آن، روشنفکران و منتقدان را، هم در گفتههای علنیشان و هم در پشت پرده، میکربهای اجتماعی و سیاسی میخوانند؛ از سوی دیگر مردم نیز دیگر چنان در زیر چرخ تورم، بیکاری، فساد و ریاکاری فرسوده شدهاند که وقت، انرژی، حوصله و انگیزه شنیدن و همراهی با روشنفکران را ندارند. حاصل آن رویکرد حکومت و این وضعیت جامعه، آن شده است که از این پس تنها دو قشر عقل و دل نسل جوان را خواهد ربود: براندازان و طنازان (سلبریتیها).