هوا خيلي سرد بود و من خواسته اش را پذيرفتم. اما در حالي که با سرعت خيلي کم در خياباني خلوت حرکت مي کرديم ناگهان نيما توقف کرد و جوان ديگري هم سوار خودرو شد.
من با ناراحتي از اين بابت گفتم چرا اين پسر را سوار ماشين کردي؟در اين لحظه نيما و پسر غريبه با برخوردي خشن تهديدم کردند که بهتر است براي حفظ جانم سکوت کنم.
آن ها در حالي که سرم را بين دو صندلي گرفته بودند مرا به بيابان هاي اطراف شهر انتقال دادند و... نيما و دوست حيوان صفتش سپس با اين ادعا که از من فيلم برداري هم کرده اند و اگر يک کلمه حرف بزنم آبرو و حيثيتم را به باد خواهند داد! در نزديکي خانه رهايم کردند و متواري شدند
چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ | 0:47