. افسوس که من هميشه او و حرف هايش را به مسخره مي گرفتم و با طعنه مي گفتم: پدر جان، تو اگر زرنگ بودي الان ما هم يک زندگي مرفه و خانه اي مجلل در بالاي شهر داشتيم. پسر جوان افزود: پس از آن که خدمت سربازي را پشت سر گذاشتم يک شب به دعوت دوست دوران سربازي ام براي اولين بار پا به يک مجلس پارتي گذاشتم و در آن جا دل بسته نگاه و لبخندهاي شيطاني دختري ثروتمند شدم و پس از گفت و گويي کوتاه شماره تلفنش را گرفتم. متاسفانه از صبح روز بعد ارتباط تلفني ما برقرار شد و دختر جوان ادعا مي کرد به من علاقه مند است، اما براي ازدواج و تشکيل زندگي بايد صبر کنم تا نظر موافق پدر و مادرش را جلب کند. من که با شنيدن جملات احساسي، ديوانه وار عاشق او شده بودم در جوابش گفتم به خاطر به دست آوردن تو هر کاري که لازم باشد انجام خواهم داد، ولي غافل بودم که با اين تصورات غلط به چه بلايي گرفتار خواهم شد؛ زيرا که در ادامه ارتباط با اين دختر جوان و شرکت در مجالس پارتي به دام کريستال و فساد اخلاقي افتادم و از آن جا که وضعيت اقتصادي خانواده ام کفاف هزينه هاي موادمخدر و ولخرجي هايم را نمي داد تن به کار کثيفي دادم و تا به خودم آمدم ديدم عامل توزيع قرص هاي روان گردان و خرده فروش موادمخدر شده ام. من بيشتر از يک سال به اين اميد که در آينده ثروت هنگفتي را به دست خواهم آورد تمام خرج و مخارج دختر مورد علاقه ام را از راه ناصواب جور کردم اما او پس از اين همه سوء استفاده يک روز گفت: بايد همديگر را فراموش کنيم چون خانواده اش به اين ازدواج رضايت نمي دهند و ما از نظر سطح طبقاتي به هم نمي خوريم. ۲ هفته از اين ماجرا گذشت و او با پسر يکي از اقوام شان ازدواج کرد و براي هميشه از شهر مشهد رفت. حالا من مانده ام با اين همه بدبختي و فلاکت! در پايان مي خواهم بگويم هر کس شرايط واقعي زندگي اش را به مسخره بگيرد و خودش را باور نداشته باشد بدبخت مي شود من به مال و ثروت بادآورده اي که از خانواده دختر موردعلاقه ام به دست بياورم چشم دوخته بودم، ولي واقعيت اين است که با اين تفکرات اشتباه سرمايه اصلي زندگي ام (سلامتي و اراده ام) را از دست دادم