خواهش مي کنم مرا پياده کن!در اين لحظه حميد با خنده اي شيطاني گفت: هنوز با تو کار دارم و بايد تاوان بي وفايي هايت را بدهي. من که تازه فهميدم چه اشتباه بزرگي مرتکب شده ام چند بار تلاش کردم در خودرو را باز کنم اما فايده اي نداشت تا اين که چشمم به خودرو گشتي پليس افتاد و با حرکت دست و اشاره از ماموران کمک خواستم و به اين ترتيب نجات يافتم. زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري طرقبه افزود: آشنايي من و حميد به ۳ سال قبل و زمان مجردي ام بر مي گردد. ما در يک فضاي سبز با هم آشنا شديم و قول و قرار ازدواج گذاشته بوديم اما او نه تنها حاضر نشد به خواستگاري ام بيايد بلکه فقط درصدد سوءاستفاده بود و مي خواست مرا رو سياه کند. در آن شرايط موضوع را با مادرم مطرح کردم و او پس از تماس تلفني که با حميد داشت گفت: دخترم بهتر است هر چه سريع تر به اين رابطه پايان بدهي. من با مشورت مادرم از حميد خواستم همه چيز را فراموش کند و او نيز با غروري که داشت خيلي راحت گفت: «خيالي نيست ، برو خوش باش». حدود يک ماه از اين ماجرا گذشت و پسر خاله ام به خواستگاري ام آمد و ما با هم نامزد شديم اما حميد در دوران عقد هم چند بار مزاحمم شد و هروقت با شوهرم بيرون مي رفتيم تا کمي قدم بزنيم او ما را تعقيب مي کرد و مدام مي ترسيدم مبادا چيزي بگويد. حميد شرايط مرا درک نمي کرد و هنوز اصرار داشت به خواسته هاي شيطاني اش تن بدهم. اعصابم بهم ريخته بود و دوباره از مادرم مشورت خواستم که او نيز از شوهرم خواست هر چه سريع تر جشن عروسي را برپا کند. من در حالي پا به خانه شوهر گذاشتم که اين پسر مزاحم هم چنان با تماس هاي تلفني وقت و بي وقت مزاحمم مي شد و بالاخره ديروز به تلفنش جواب دادم و پرسيدم: تا چه زماني مي خواهي به اين کارهاي احمقانه ادامه بدهي؟ او گفت: قصد دارم ازدواج کنم و دوست ندارم عکس هاي تو دست من بماند. فردا ساعت ۳ بعدازظهر به همان فضاي سبزي که اولين بار همديگر را ديديم بيا تا براي هميشه خداحافظي کنيم و عکس هايت را هم بگير و برو. به اميد اين که مشکل را حل کنم به سر قرار رفتم که به اين بلا گرفتار شدم. من در پايان به تمام دختران جوان توصيه مي کنم در مورد عاقبت کارهايي که انجام مي دهند خوب فکر کنند تا مبادا از کرده خود پشيمان شوند.