شوهرم که آن موقع ۱۸ ساله بود نه تنها به سربازي نرفت بلکه به پشتوانه حمايت ها و کمک هاي مالي پدرش به در بي خيالي زد و در دام دوستان ناباب افتاد. او در مدت کوتاهي به موادمخدر اعتياد پيدا کرد. با اين مشکل من و همه اطرافيان دست به کار شديم تا او را از اين منجلاب نجات بدهيم ولي تلاش هاي ما بي نتيجه ماند و بابک کم کم ترياک را کنار گذاشت و وابسته به کريستال شد. بيچاره پدر شوهرم به دليل غصه زياد دق کرد و مرد و ما حامي مالي خود را از دست داديم. از آن به بعد خانه ما پاتوق دوستان شوهرم شد و متاسفانه با توجه به مشکلات اقتصادي او ابتدا مرا هم به دام موادمخدر انداخت و سپس مجبورم کرد تا در کنار خرده فروشي موادمخدر، تن به کارهاي غيراخلاقي بدهم.
با اين که به هيچ وجه از اين کارها خوشم نمي آمد اما اعتياد لعنتي همه چيز را برايم عادي کرد و با تاسف بايد بگويم آن قدر در باتلاق بدبختي فرورفته ام که از خودم بدم مي آيد. شايد باور نکنيد روزي هزار بار آرزوي مرگم را مي کنم و از اين زندگي نکبت بار خسته شده ام.زن جوان در پايان گفت: حالا که دستگير شده ام اميدوارم بتوانم خودم را اصلاح کنم واقعيت اين است که من مقصر هستم و اين عاقبت لج و لج بازي با خانواده و دل باختن به قول و قرارهاي کوچه و خيابان است. اميدوارم هيچ کس به سرنوشت من دچار نشود!