ی مغازه. مامان هی گیر میداد:«خب بگو چه مدلی میخوای دیگه؟» من با صدای آرومی که هیچ لحن خاطرهانگیزی توش نباشه گفتم:«مامان کور که نیستم خودم میبینم دیگه.»
پسر مغازهدار از جایش بلند شد. قد کشیده بود. درست میگویند که پسرها تا بیست و چند سالگی هم رشد میکنند. چند تا از شلوارهای نه تیره نه روشن دقیقاً سایز من را آورد چید روی میز. حرف نزد. مامان هی با آرنجش کوبید به من. گفت:« واییی شما همیشه آینقدر خوب سلیقه مشتریهایتان را حدس میزنید؟» پسره لبخند زد. حرف نزد.
مامان باز با صدایی بلند طوری که انگار صد متر آنطرفتر ایستاده باشم داد زد:«اینجا رووو بیا ببین این چند تایی که این آقا آورد چقدر قشنگند. یکیشون رو بردار پرو کن بگیریم بریم. جایی بهتر از این گیرت نمیاد.» و من باز چشم غره رفتم و حرفی نزدم. اولین پسری که عاشقم شده بود باز چند تا شلوار دیگر آورد.
میدانست دمپا گشاد نمیپوشم. میدانست جین مشکی هم نمیپوشم. میدانست حتی منجوق ملیله هم نمیپوشم. همه شلوارهای مغازهاش را ریخت روی میز. من هم با همه شلوارها ور رفتم هی سرم را بالا نکردم. توی چشمهای درشت عروسکیاش زل نزدم. حرف نزدم.
با صدای آرامی که خاطرهانگیز نباشد، گفتم:«یه شلوار جین مشکی دمپا گشاد با کلی منجوق ملیلهدوزی میخواهم. از این دخترونههای رنگی رنگی.»
پسر مغازهدار با چشمهای درشت عروسکیاش با تعجب زل زد به من. من زل زدم به او. حرف نزدیم. همکارش که تازه آمده بود توی مغازه گفت:« این مدلی نداریم خانم محترم!» من بدون حرف دست مامانم را گرفتم و از مغازه زدم بیرون.
مامان با غرغر پلهها رو اومد پایین و هی توی راه گفت:«خاک توی سرت! مسخرهام کردی؟ آبرومونو بردی.» من باز هم حرفی نزدم چون میدانستم تا پایین پله آخر، یک جفت چشم درشت عروسکی دارد نگاهم میکند. نباید جواب مامان را بدهم، آن هم با صدایی که شاید خاطرهانگیز بود یک روزی...
نویسنده: نیلوفر نیکبنیاد
جمعه سی ام آبان ۱۳۹۹ | 22:47