همسرم معتقد است که اگر بچه دار شويم نخواهد توانست کارهايش را انجام بدهد و از اين مسئله نيز فراري است او با روحيه خشن خود عذابم مي دهد و هزار و يک ايراد روي من گذاشته، متأسفانه فيروزه نقش خود را به عنوان يک زن فراموش کرده است و يک بار که حرف از طلاق به ميان آوردم برادرانش آن چنان کتکم زدند که تا چند روز ناي حرف زدن و راه رفتن نداشتم.
مرد جوان با چشماني اشک بار ادامه داد: ۵ ساله بودم که پدرم فوت کرد و مادرم به هر بدبختي که بود مرا با آبرومندي بزرگ کرد و به دانشگاه فرستاد. پس از آن که فوق ديپلم گرفتم به خاطر مادرم از سربازي معاف شدم و سپس تصميم گرفتم ازدواج کنم. تنها ملاک من براي انتخاب همسر، پول و ثروت بود و روزي که فيروزه را به عقد خودم درآوردم نفس عميقي کشيدم و با خودم گفتم روزهاي سخت زندگي تمام شده است.
اما با وجود پول و ثروتي که به دست آوردم از اين ازدواج خيري نديدم. همسرم در تمام لحظات زندگي احساس برتري و خودخواهي دارد و مرا به چشم يک کارگر و غلام حلقه به گوش مي بيند. الان پشيمان هستم و مي خواهم او را طلاق بدهم.
کاش با يک دختر ساده و بي ريا ازدواج کرده بودم و با دسترنج خودم زندگي ام را مي ساختم و اين قدر تحقير نمي شدم