مردك چشمانش به زور باز بود . چهرهاش سالها اعتياد به افيون را داد مي زد . دست جوانكي را گرفته بود و مي كشيد و زير لب چيزهايي مي گفت .كسي راهشان را گرفت و گفت : هووووووي ، با اين جوان چكار داري و كجا مي بريش ؟!مردك سرش را بالا كرد و گفت : اين احمق جديدا با رفقاي بدي مي گرده ، تو جيبش سيگار پيدا كردم .:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره اين پسر هستي ؟ مرتيكه معتاد يه نگاهي به خودت کن ، دستش رو ول كن .مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : اي كاش پدرش نبودم !ا
شنبه ششم آذر ۱۴۰۰ | 17:29