کارگر هم قبول کرد و شروع به ساختن خانه کرد از آنجايي که ديگر آخرين کار خود بود و انگيزه اي براي کار نداشت کار را بدون دقت انجام مي داد، از وسايل بد و چوبهاي خراب استفاده مي کرد تا آنجا که به سرعت کار را تمام کرد و نزد استاد خود رفت و به او اطلاع داد که کار را تمام کرده و ديگر ميخواهد از کارگاه او براي هميشه برود .
استاد با چشماني پر از اشک از جاي خود برخواست و کارگر را در آغوش گرفت و به او گفت تو بهترين نجاري و کارگري بودي که من در طول عمرم ديده بودن اميدوارم که در ادامه زندگي خود موفق باشي ، خانه اي که ساختي هديه است از طرف من به تو که باقي عمرت را در آن سپري کني !
کارگر ناگهان عرق سردي بر پيشانيش نشت و افسوس خورد که چرا در آخرين کار خود دقت کافي را نکرده است
پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۰ | 23:17