مادر گريه کرد.
موسي(ع) نزد همسرش آمد،کودکش را در دامن همسرش ديد،با همسر وداع کرد کودک دست به دامن موسي(ع)زد و گريه کرد،دل موسي از گريه ي کودکش سوخت و گريه کرد،خداوند به موسي(ع)وحي کرد:«اي موسي!تو به درگاه ما مي آئي اين گريه و زاريت چيست؟
موسي(ع) عرض کرد:«دلم به حال کودکانم مي سوزد».
خداوند فرمود:"اي موسي دل از آنها بکن من از آنها نگهداري مي کنم،وآنها را در آغوش محبتم مي پرورانم."
دل موسي(ع)آرام گرفت و به عزرائيل گفت:جانم را از کدام عضو مي گيري؟
عزرائيل:از دهانت.
موسي:آيا از دهاني که بي واسطه با خدا سخن گفته است جانم را مي گيري؟
عزرائيل:از دستت.
موسي:آيا از دستي که الوات تورات را گرفته است؟
عزرائيل:از پايت.
موسي:آيا از پايي که با آن به کوه طور براي مناجات با خدا رفته ام؟
عزرائيل نارنجي خوشبو به موسي(ع)داد،موسي(ع)آن را بو کرد و جان سپرد.
فرشتگان به موسي (ع)گفتند:"اي کسي که در ميان پيامبران،از همه راحتتر مُردي،مرگ را چگونه يافتي؟"
موسي(ع)گفت:"مرگ را مانند گوسفندي که زنده پوستش را بکَنند يافتم"