و زخمي نيست . خون تمام لباسش را پوشانيده بود و استخوانهايش شكسته بود و به نظر ميرسيد كه او به مرگ نزديك است. قرآن خواندن او با صداي زيبا ادامه داشت هيچ وقت من چنين تلاوت و صدائي را نشنيده بودم احساس كردم كه تنم مي لرزد. يك لحظه اين صدا قطع شد به طرف عقب نگاه كردم و ديدم كه او انگشت اشاره را بلند كرده بود و شهادتين را بر زبان جاري كرد و سپس گردنش كج شد من به عقب پريدم و دست او را گرفتم قلب او نفسهاي او ....اصلاً همه چيز از كار افتاده است بله او زندگي فاني را وداع گفته بود زياد به او نگاه كردم اشك از چشمانم سرازير شد من اين اشكم را پاك كردم تا دوستم نبيند به طرف دوستم نگاه كردن و به او گفتم كه جوان به رحمت الله رفت دوستم از شروع به گريه كردن كرد و من نيز اشكم متوقف نشد به بيمارستان رسيديم و به هركس رسيديم قصه را به او مي گفتيم يكي از اين اشخاص وقتي قصه او را شنيد رفت و بوسه اي بر پيشاني او زد . تمام مردم نمي خواستند از آنجا بروند تا وقتي بدانند چه وقت نماز ميت بر او مي خوانند همه مي خواستند در نماز بر او شركت داشته باشند. يكي از كارمندان بيمارستان به خانه جوان زنگ زد برادرش گوشي را برداشت و به او خبر دادند و بعد از مدتي رسيد و مي گفت كه برادرم هر دوشنبه به زيارت مادر بزرگ تنهايش در روستا مي رفت و سراغ يتيمان و مساكين و نيازمندان مي گرفت آن روستا او را مي شناختند چونكه او كتاب ونوارهاي اسلامي به آنان مي داد و هر وقت به روستا مي رفت ماشينش را پر از شكر و برنج مي كرد تا به نيازمندان بدهد حتي حلواي كوچولوها را فراموش نمي كرد تا آنان را خوشحال كند. و اين جوان به كسي كه او را از سفرهاي طولاني منع مي كرد جواب مي داد كه من از طولاني بودن سفر و راه براي حفظ وشنيدن قرآن استفاده مي كنم .... با تعداد بسيار زيادي از مردم نماز ميت بر روي او خوانديم و سپس بسوي قبرستان رفتيم واو را در آن قبر تاريك و تنگ گذاشتيم ..... او اولين روزهاي آخرتش را استقبال كرد ومن اولين روزهاي اين دنيا را با ايماني جديد استقبال كردم